
![]() |
![]() |
![]() |
آزادی
چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387
سرباز
جمعه 1 شهریور ماه سال 1387
در فضای مرده ی این خاک خون آلود
شعر هم دیگر نمی آید به کار ما
با وجود این تفنگ و دشنه و باروت
جز نفاق و جز خزان ،چیزی نمی آید نثارما
من نمی خواهم به طراوت
که در پوست برگ جاریست،بخندم
و بگویم :اینها همه پوچ است
همه بازیست،همه هیچ است
ونمی خواهم، زندگانی،هستی کاغذ،شود انکار
ودرونم را بخشکانم از سرودن،فکربودن
وباز این زمزمه ی "نفست ممنوع است"
در درونم،بشود تکرار
و وجودم را بزند آتش،هربار
من نه ققنوس زمانم،نه منجی عدالت
نه درگیر ریاضت،نه سیاست
من که یک انسانم و هوا می خواهم
و تنفس و آزادی ابراز
بوی خفقان می دهد این راز
که ساکت باش و ممنون و موافق باش و سرباز
سلام
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
سلام سلام ۱۰۰تا سلام
من اومدم با یه دنیا حرف
لطفا به شعر زیر توجه کنید
این یکی از اون یه دنیا حرفیه که گفتم



